سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386
شعر سي و هفتم
پيدايت مى كنم
برو برو برو
برو تمام اقيانوس ها را دور بزن
برو تمام قاره ها را بگرد
اما برگرد
اگر نمى خواهى با توفان شن
پس روى يك لايهء شناور يخ
زمين گرد است برو
اما برگرد
وگرنه پيدايت مى كنم
چه زير پوست وايكينگ ها قايم شوى
چه در قبايل آفريقا آدم بخورى
برو نمى خواهد براى اينجا دلتنگى بكنى
از بندرى در اسپانيا كارت پستال بفرست
شب ها براى دلت كمى لوركا بخوان
مثل ديوانه ها
زير پنجرهء زنهاى محله گيتار بزن
برو برو برو
سنگين قدم بردار
بالا بگير سرت را
اميدوارم آفتاب همسايه گرم تر باشد.
دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386
شعر سي و ششم
چیزی بر سرم زده ست که باران نیست.
صدفهایِ زیرخاک
با لبهای دوخته شان
حرفی از مروارید
نخواهند زد.
هر شب
دنیا را دیده ام که پس ازعشقبازی اش
مثل مردی سیگار می کشد
و به دخترانی که دوباره فردا فریب اش را خواهند خورد،
پشت می کند.
چیزی بر سرم زده ست که باران نیست.
آن بالا
خدا هم پرنده ی تنهایی ست
که برای ابرها می خواند.
دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386
شعر سي و بنجم
زمان
براى كوتاهى دستهايم چه كار مى توانم بكنم؟
قبول كرده ام كه شب از حوصلهء من درازتر است
و ماه از خيال تو دورتر
قبول كرده ام كه فكر مى تواند خارج از بدن ادامه داشته باشد
هزار جا برود
و از هزار سوراخ سردربياورد
قبول كرده ام كه زمين گرد است
و ما امشب دوباره اتفاقا رسيده ايم به هم
قبول كرده ام كه گاهى محال مى تواند متصور شود
مثلا همين كه ساعت راضى شده مثل زمان قبل از ميلاد
عقب عقب پيش برود
به من امكان مى دهد كه لب هاى معشوق آينده ام را،
در چشم هاى تو پيدا كنم
اين كه آينه حاضر نيست زيبائى تو را دوبرابر كند
اين كه من اين طرف ميز كوچك تر از خودم به نظر مى رسم
اشكال جاذبه نيست
قبول كرده ام كه هردايره اى تنگ است
و قطر در بهترين حالت مى تواند
محيط را به دو قسمت مساوى تقسيم كند.
دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386
شعر سي جهارم
مانا اقايي
طلاق
دست تمام فال ها را خوانده ام
و قسمتم از امروز تلخى فنجان هاست
دلم مى لرزد مثل پاكت شير
و قهوه ريخته است
از اين همه كاغذ،
روى حكم طلاق
به خواهرم گفتم
شاهزاده توى قصه هاست
امروز عاشقى سرمايه مى خواهد
وقت آزاد و حواس جمع
كه من ندارم
حوصله ام كم است
مشغله ام زياد
و مى خواهم سر به تن هيچ رويايى نباشد
اينجا دوباره برق رفته است
ماشين پنچر شده
اسب هاى جوان در برف سنگين جاده ها راه گم كرده اند
و باز مى گويم آب مدتهاست از سرم گذشته
اين آسمان زيادى بلند است
و جاى چارپايه زير پاى ما خالى
از اوّلين "بله" اى كه شنيدم
تا آخرين "نه" كه ياد گرفتم بلند بگويم
درست نمى دانم چند بار کتک خوردم
امّا يك چيز مى دانم
كنار هر سفره اى بنشينم
جواب آخرم هميشه يكى ست
به مادرم سپرده ام
هر كارى مى كند دستمال نياورد
ما گريه هايمان را كرده ايم
و بى تعارف بگويم
فقط در آلبوم عكس هاى قديمى ست كه مى خنديم
آنجا كه روى سرهايمان تور سفيد مى اندازند
و نقل می پاشند
و روی كيك ها با حروف درشت می نويسند "پيوندتان مبارك"
ساعت دوازده است
همين حالاست كه بچه ها
مثل گرگ گرسنه از مدرسه برگردند
و من بايد
همينطور كه تند تند پياز سرخ مى كنم
و مثل تمام زن هاى دنيا
نعناى داغ روى آش كشك مى ريزم
ده سال زندگى را در ده جملهء كوتاه خلاصه كنم
برادرم - خداى خشمگين خانه -
كه فكر مى كند تمام راه هاى برگشت را مى داند
هيچوقت با خودش كليد ندارد
سمج تر از او
مردى چسبيده به دكمهء پيراهنم
كه نمى افتد.
دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386
شعر سي و سوم
مانا اقايي
زنى هستم بيست و هشت ساله
با عادت هائى غريب
و اشتباهاتى همقد خودم
كه صبح تا صبح دندان هايم را مسواك مى زنم
پشت ميز اداره مى نشينم
و غصه هايم را با خواندن "نيازمندى هاى" روزنامه فراموش مى كنم
من از توفان هاى بسيارى گذشته ام
من به حقوق همهء حيوانات - حتى بشر- احترام مى گذارم
من زجر كشيدن در راه يك هدف را
به لذت هاى زودگذر ترجيح مى دهم
سينما را تحريم كرده ام
دامن هاى تنگ و پاشنه هاى بلند،
حق آزادانه فكر كردن را از آدم مى گيرند
خداى من مهربان است
او جهنم را براى عذاب وجدانم
و واياگرا را براى بقاى نسلم آفريده
من آدم بودن را با همهء مضراتش پذيرفته ام
در اين دنيائى كه از هرگوشهء سقفش بمب شيميائى چكه مى كند
آدم بايد احمق باشد كه آرزوى فرشته شدن بكند
و به زخم شانه هايش بال بدوزد
مردى كه دنبالش مى گردم
بايد شريك اعتقاداتم باشد
او نبايد توى كتاب ها زندگى كند
و صورتش را براى هر ابرقدرتى جلو بياورد
براى او دو شرط گذاشته ام:
اول اينكه هيچ وقت از رفتن خسته نشود
دوم اينكه فقط از كفش هايش اطاعت كند.
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
شعر سي و دوم
«حالا به رودخانه تو رسیده ام
با قایقی
که از عمیق ترین رویاهای آدمیان گذشته است
و از نهنگ های زیبا و روزهای کوچک
اکنون می خواهم کنار صدای تو پهلو بگیرم
آنقدر ابر دیده ام / که باران را از یاد برده ام
آنقدر آفتاب/ که رویش گیاه را در سپیده جالیز
می خواهم در صدای تو / زیر باران بایستم
می خواهم کنار تو لا به لای آفتاب
آبهای این رودخانه چقدر آشناست
اما من / بی نشانی از آوازهای کودکی و
بی هیچ نشانه ای از/ عقیق چشم های مادرم
که روزی زیبا بودند .....
آبهای این رودخانه آشناست
و شاید / راز ناگشوده مرگ / همین باشد
با این همه می خواهم / کنار صدای تو پهلو بگیرم
و شعرهایم را بسرایم
برای زیتونی سبز / که در خنده های تو می چرخد
برای یک خواب کوتاه / کنار خستگی مادرم
برای نامه هایی که هنوز نگشوده ام»
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386
شعر سي و يكم
راسی راسی مکافاتیه
اگه مسیح برگرده و پوسّش مث ما سیاه باشهها!
خدا میدونه تو ایالات متحد آمریکا
چن تا کلیسا هس که اون
نتونه توشون نماز بخونه،
چون سیاها
هرچی هم که مقدس باشن
ورودشون به اون کلیساها قدغنه;
چون تو اون کلیساها
عوض مذهب
نژادو به حساب میارن.
حالا برو سعی کن اینو یه جا به زبون بیاری،
هیچ بعید نیس بگیرن به چارمیخت بکشن
عین خود عیسای مسیح
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386
شعر سي ام
در من درختى ست
كه ديوانه است
درختى كه مثل هيچ درخت ديگرى نيست
درختى كه دوست دارد بدود
درختى كه از سيگار كشيدن
و قاه قاه خنديدن و لخت شدن در جمع خجالت نمى كشد
درختى كه از چهارده سالگى در مجاورت ساختمان هاى بلند محله اى در بيرون استكهلم زندگى مى كند
و نژادش از يك طرف به نخل هاى گيس بريده ى جنوب
و از جانب ديگر
به كاج هاى مودب ژرمن مى رسد
درخت من يك وطن پرست سربه هواست
و عذاب وجدان ندارد
اگر گاهى ريشه هايش را از زمين بيرون مى آورد
و در جيب مى گذارد
تا در گوشه ى ديگرى از خاك بكارد
براى او آزادى اين است
كه گاهى زير آسمان يخ زده ى وايكينگ ها چند ساعت حمام آفتاب بگيرد
او حق خود مى داند
كه هر وقت دلش خواست لباس هايش را دربياورد
وحشيانه با باد عشقبازى كند
و بعد از هر همخوابگى هنوزاز حق نفس كشيدن در هواى سالم كه لازمه ى رشد طبيعى هر آدمى ست بهره مند شود
او به ارّه ى تيز برادر توجه نمى كند
و به انتقام تبر بى اعتناست
و مى دود
و مى دود
و مى دود
و نمى ترسد اگر هرگز به جنگل نرسد
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386
شعر بيست و نهم
از مجموعه منتشر نشده ملاح خیابان ها
دریاچه ها
چشم های زمین اند،
كوه
عقده ی در گلو ،
آتشفشان
مختصری حرف های ناگفته ،
رگ های زمین اند رودها .
درخت
لبخند بی قرار بهار است
از فرط فراغت ،
پنجره ها تاول اند،
سیاره ها ، شب پرگانی از بلورند ،
ابر
زخم بند آسمان سوراخ شده از تنفس طیاره هاست
شوخی كودكانه ای بود زندگی
كه بزرگ شده است و از كف مان رفته است
و من
معمارك خواب دیده
سر هم بندی می كنم دنیا را
پیش از آنكه شما بیایید .
ببینم كه چه می شود كرد .
اردیبهشت ٨٢
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386
شعر بيست و هشتم
"قتل"
نه آنقدر با تو دوست بودم
كه برای دیدنت
به كافه ای در آن سوی شهر آمده باشم
نه آنقدر عاشقت
كه برای كشتن ات تپانچه ای بخرم
با این همه
وقتی به كافه رسیدم
جنازه ی خونینت درحیاط افتاده بود
و پلیس ها
- در حالی كه با هم شوخی می كردند –
خط می كشیدند دورت را
تپانچه ام را در سطل زباله انداختم
گوشه ی دنجی نشستم
و قهوه ای تلخ سفارش دادم .
